تبليغاتX
سید ابراهیم ، نسیمی که از جوادیه می وزد
ناگفته های مانده در دل یک خبرنگار

تقویم روی میزم را ورق می زنم تا به جمعه 14 تیر هجری شمسی، 4جولای میلادی و یک رجب هجری قمری می رسم...

ولادت امام محمد باقر(ع) و مناسبتی دیگر که بی شک با این شخصیت بزرگ علمی به طور مستقیم در رابطه هست، نمی خوام از نحوه و علت نام گذاری این روز به روز قلم حرف بزنم اما

امسال در حالی این برگ تقویم را ورق می زنیم  

که اخیرا انجمن صنفی روزنامه نگاران کشورمان منحل اعلام شده است

که اخیرا روزنامه تهران امروز را تعطیل کرده اند

که اخیرا روزنامه اعتماد ملی نیز توقیف و مدیر مسوولش را برای پاسخگویی احضار کرده اند

که اخیرا روزنامه نگار ایرانی که به عنوان روزنامه نگار بین الملل سال انتخاب شده در زندان به سر می برد

که اخیرا سردبیران و دبیران خیلی از خبرگزاری ها و روزنامه های منتقد کشور دیگر تنها نرم تر و منعطف و خنتثی کردن تیترها را آموزش می بینند

که اخیرا بعد از بازنشستگی پدر علم ارتباطات دیگر تا چند صباحی چون استادی در زمینه دکترای این رشته نداریم ، در مقطع دکترای این رشته در دانشگاه علامه طباطبایی دانشجویی نمی تواند تحصیل کند

که اخیرا که نه، مدت هاست در خبرگزاری ها و روزنامه ها بیشتر به جای روزنامه نگاران به نوعی دلالهایی کار می کنند که تنها به فکر کسب درآمد هستند نه کیفیت اخبار

که اخیرا دیگر دانشجویان روزنامه نگاری بیشتر بعد از چند سال تحصیل به جای دفتر یک روزنامه سر از زندان درمی آورند

که اخیرا کم روزنامه نگاری پیدا می شود که شغل دوم نداشته باشد و وقتی برای مطالعه داشته باشد

اما با تمام این حرف ها

روزنامه نگاران اصلا نباید نگران باشند!!!!!!!

بالاخره برای یک بار هم که شده آن ها را به حساب آورده اند و اخیرا

 رییس جمهور با مدیر مسوولان روزنامه ها و رسانه ها که دیگر بچه های خوب دولت شده اند دیدارکرده است، البته آن هم نه برای مطلع شدن از وضعیت رسانه ها، بلکه برای درخواست کمک از رسانه ها برای اجرای طرح بزرگ تحول اقتصادی خود دولت!!!!!!

به هر حال قلم به دستان روزتان مبارک

همیشه آزاد بمانید و مواظب آزادی قلمتون باشید

 

قلم به دستان آزاد بمانید و مواظب آزادی قلمتان باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:8  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

12روز از تابستان می گذرد و تازه بویش به مشام می رسه

آن هم بویی که نه منتظرش بودم و نه شوقی برای آمدنش داشتم

یادش بخیر روزهای سخت بهار و زمستون و پاییز که برای تمام شدن شان و آمدن فصل تعطیلی، لحظه شماری می کردم

الان دیگر آنقدر هم تابستان ها متفاوت از دیگر فصلها نیستند

فقط زمان بیشتری برای کار و مطالعه آزاد هست و بس

اما تابستان امسال من....

تابستان امسال من متفاوت از تمام تابستان های طول عمرم است

تابستانی که می تونه بهترین تابستان عمرم باشه

من تابستان گرم و دوست داشتنی امسالم رو برای خودم فقط تو یه واژه خلاصه می کنم:

انتظار  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:22  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

کنار آشیانه تو،

                     آشیانه می کنم

                                      فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند:

                        به خاطر چه زنده ای ؟

                                     و من برای زیستن تو را بهانه می کنم

 

بهانه ای برای زیستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:30  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

دگر پروانه بال و پر ندارد

نه بال و پر که خاکستر ندارد

مفسرها همه با خون نویسید

که قرآن علی کوثر ندارد

قرآن علي كوثر ندارد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:8  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

امروز رفته بودم ظهیرالدوله.

روی سنگ قبری نوشته شده بود:

 

اینجا...

آرامگاه ابدی و خانه فروغ است...

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

گر به خانۀ من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم

به خاطر این تصویر واقعا پوزش می خوام اما انگار خیلی با این شعر تناسب دارد!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:10  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

/مطلبی برای( شاید) خنده و (شاید) هم غصه/

 

امیدوارم این حرف ها را علاوه خواندن، حتی برای لحظاتی هم که شده خوب بفهمید:

 

زمانی وقتی روی کاغذ رقم 9میلیون تومان را می دیدم، دست و پاهایم را گم می کردم و باورم نمی شد که این همه پول می تواند برای من باشد...

وقتی خواستم با آن پول خانه ای بخرم تازه فهمیدم که این پول پشیزی هم نمی ارزد...

یک سال صبر کردم و پول بی زبان را دادم دست بانک محترم...

حالا یک سال گذشت...

پول شده 27 میلیون...

باز هم وقتی روی کاغذ می نویسم این رقم را کلی خوشحال و شاد می شوم، اما انگار با این پول حتی یک لانه کوچولو هم نمی شود خرید...

خیلی ها به من گفته بودند برو کرج خانه بخر، کلی امیدوار شدم که بالاخره در این ملت تورم زا می شود صاحب خانه شد...

اما زهی خیال باطل...

انگار چند وقت پیش تصویب شده که  تنها در شهری که وام مسکن می گیری، می توانی خانه بخری...

دوگوزآباد تهران هم خانه کلنگی قول نامه ای در ته یک کوچه بن بست متری یک میلیون تومان هست...

پس یک لانه هم در این شهر مسوولان نمی شود خرید...

اگر هم سهم وام را بفروشم تنها 2 میلیون تومان به 9 میلیون تومان اضافه می شود باز هم که نمی شود کاری کرد...

کمی فکر می کنم:

9میلیون تومان به کسی بدی و بعد از یک سال تنها 2 میلیون به تو بخواهد بدهد...

این که ظلم نیست! آن هم در ملت اسلامی ....

سال ها در دنیای خام خودم در کنار تکیه گاه پدر و مادرم تنها خوشی ها و البته سختی هایی را حس می کردم که می شد چشم را بست و باز کرد و دید که حل شده اند البته با کلی مشقت...

تازه می فهمم تورم یعنی چی...

تازه می فهمم بی عدالتی یعنی چی...

تاز ه می فهمم ظلم در ملت اسلامی یعنی چی ...

تاز ه می فهمم زندگی و دویدن برای یک لقمه نان یعنی چی ....

خیلی ها بهم می گن 21 سال خیلی زوده برای شروع یک زندگی ...

ولی افسوس که من بعد از 21 سال تازه دارم می فهمم یک زندگی یعنی چی...

چقدر دیر...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:42  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

برای هفته کارگر خواستم مطلبی تو وبم بنویسم، گفتم این بهترین چیزیه که می شه در موردش حرف زد:

به این چند مورد توجه کنید:

ـ خط فقر اعلام شده توسط دولت به صورت غیر رسمی : 500 تا 600 هزار تومان

ـ حداقل پول لازم برای گذراندن معیشت یک خانواده 4 نفره: 450 تا 500 هزار تومان

ـ تورم اعلام شده توسط دولت : 18 درصد

ـ حداقل مزد مصوبۀ شورای عالی کار برای کارگران : 220 هزار تومان

 

پی نوشت 1 : اولین چیزی که می توان مطرح کرد، این است که با این خط فقر به عبارتی من و امثال من و همه دوستان در محلۀ جوادیه و محله های دیگر، دانشگاه علامۀ طباطبایی و دانشگاه های دیگر، خبرگزاری ایسنا و خبرگزاری های دیگر و بیشتر همشهری ها در تهران و بیشتر هم میهنان در ایران از جنس فقرای جامعه هستیم؛ در این هیچ شکی نکنید، البته جهت دلداری متذکر می شوم که هرگز در جامعۀ اسلامی فقر عیب و ننگ نبوده و نخواهد بود، پس اصلا جای نگرانی نیست، اما اگر تا حد مرگ این موضوع کوچک اذیتمان کرد دیگر باید به ناچار مقابلش بایستیم، اما راه مقابله اش را با توجه به نرخ تورم اعلام شده من دیگر نمی دانم ، چیه؟

 

پی نوشت 2: در اینجا می توان به فاصلۀ بسیار بسیار بسیار کم مزد اعلام شده برای کارگران و حداقل پولی که برای حداقل معیشت کارگران لازم است، اشاره کرد که بازهم اصلا جای نگرانی نیست، زیرا با بن های کارگری ماهی 10 هزار تومان این فاصله پرمی شود .

 

پی نوشت 3 : در کنار این نرخ ها بعضی از هزینه ها مثل تحصیلات نیز قابل توجه است که باز هم اصلا اصلا جای نگرانی نیست، چون مانند دوران قدیم انگار دیگر تحصیل هم فقط حق قشر پولداران جامعه خواهد بود و فرزندان کارگران باید برای درآوردن پول تو جیبی خود از تابستان های هر سال کارکردن خود را شروع کنند تا بعد از اخذ دیپلم مستقیم یک کاری از کارگری تو کفاشی تا کارگری تو آرایشگری را شروع کنند.

 

 پی نوشت آخر : کارگران اصلا اصلا نگران نباشند که اگر هم نگران شوند به دلیل آگاهی به این موضوع های نگران کننده و اعلام آن به دلسوزان جامعه، همین حداقل ها را هم از دست می دهند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

نیمه شب آخر هفته، پس از گذشت یک روز کاری سخت تصمیم می گیری که برخلاف شب های گذشته چند قدمی را از میدان بهمن تا سرپل جوادیه پیاده گز کنی، غافل از اینکه یک موتوری در کمین یک فرصت خوب برای پذیرایی از توست.

هرچند بارها خبرهایی در مورد زورگیری و دزدی در میدان بهمن و جوادیه و ... شنیدی، اما انگار این ها فقط برای صفحه حوادث روزنامه هاست و هنوز واقعیت شان را نپذیرفتی، پس در مدینه فاضله خود این باور را که جوادیه و محله های جنوب شهر این جور هم که خیلی ها در مورد آنها حرف می زنند،نیست، پرورش می دهی. بالاخره سال هاست که سطح فرهنگی بچه محل ها خیلی بیشتر شده است و از اینکه در جایی بگویی بچه جوادیه هستی حداقل خجالتی نمی کشی.

اما انگار نه، زمان نمی تواند این مسائل به دور از آدمیت را رفع کند.

به هرحال از میدان بهمن تا سرپل جوادیه در بدترین شرایط و آرام ترین نوع گام برداشتن بیشتر از 15 دقیقه طول نمی کشد، اما همین هم در مقایسه با 10 ثانیه ای که برای رخ دادن یک اتفاق لازم است، بسیار زیاد  هست؛ 10 ثانیه ای برای اینکه بعد از یک تماس کوتاه با گوشی تو، ناگهان سنگینی دستی را بر گوش خود حس کنی و بعد هم تا بپذیری که این اتفاق شوخی نیست و گوشی 200 هزار تومانی ات به باد رفته است، دیگر دیر شده است؛ چند ثانیه ای که کافی است برای اینکه دزد سوار بر ترک موتوری خیلی زود فرسنگ ها از محل دور شود. وقتی هم که در خیابان بر سر خود می کوبی، هیچ کس به دادت نمی رسد، تا همسایه ای که ضبط اتوموبیلش را هفته ای گذشته دزیده بودند به دلیل همدردی با تو زیر پایت ترمز می زند و دیگر از این زمان کوشش های بیهوده شروع می شود؛ گشت زنی چند ساعتی تو محل برای یافتن دزدها، مراجعه به کلانتری و نوشتن شکایت نامه ای که صبح روز بعد در کلانتری جوادیه گم می شود، سرکوفت زدن به خود و هزارتا کوفت دیگر.

صبح روز بعد هم که به کلانتری مراجعه می کنی این جملات آزاردهنده جناب آقای پلیس که دربخش  تجسس مسئول رسیدگی به شکایت هاست نثارت می شود: « ای بابا گوشی شما رو هم تو سرپل جوادیه زدن، نمی دونیم شماها چی کار می کنید که الان چند هفته است هی گزارش می دن که سرپل گوشیمون رو دزدیدن.» وقتی هم به او متذکر می شوی که چرا در این مدت اقدامی نمی کنید، این گونه با استدلالش نمک به زخمت می پاچد:«خب معلمومه دیگه، شماها وقتی گوشیتون رو تو دستتون برای بازی و گیم می گیرید مشخصه که دزد هم این کار رو انجام می ده.» حالا باید چند دقیقه ای را وقت بگذاری تا او را توجیه کنی که چند هفته سرقت گوشی را که نمی توان به عهده بی احتیاطی اهالی گذاشت، وقتی هم که به او متذکر می شوی که مسئول امنیت محله چه کسی هست، ابروهایش در هم فرو می رود و تو نیز دیگر باید بی خیال گوشی دزیده شده ات بشی، چون دیگر راهنمایی کردن هم تعطیل می شود و تو باید به فکر یک راه بهتر برای رفع مشکلت باشی؛ راه حلی مثل یافتن یک آشنا در کلانتری و ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

 
یکی از اخبار چند روز پیش بی بی سی:
 
بنیاد جوایز مطبوعاتی بریتانیا، عماد الدین باقی روزنامه نگار ایرانی و فعال حقوق بشر را به عنوان روزنامه نگار بین المللی سال برگزیده، جایزه این بنیاد شب گذشته به وی اعطا شد.

باقی در حال حاضر به جرم اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی محکوم به زندان است اما اخیراً برای مداوا به طور موقت از زندان آزاد شده است.

عمادالدین باقی یکی از سرشناسترین روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر در ایران است، او همچنین به طور فعالانه تلاشهایی برای لغو مجازات اعدام در ایران سازماندهی کرده است، ایران از نظر مجازات اعدام در رتبه دوم جهان قرار دارد.

 باقی چندین بار زندانی شده و در حال حاضر هم که برای درمان در بیرون از زندان به سر می برد اجازه سفر به لندن و دریافت جایزه اش را ندارد.

تاسف این خبر آنقدر مشهود است که انگار هیچ نیازی نیست که کسی در موردش حرفی بزند؟

روزنامه نگار بین المللی سال در کشور ما به جرم اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی محکوم به زندان است ...

انگار کسی نمی خواهد باور کند ارزشهایی چون باقی را...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

ـ عصر جمعه ای ، بعد از ورود به خیابان فخر رازی از سمت خیابان شهدای ژاندارمری، خیلی اتفاقی چشمت به جمعیت کمی می افتد که گوشه ای از خیابان دور هم جمع شده اند و جلوتر از آنها، تعدادی مأمور ایستادند و اجازۀ ایستادن به تو نمی دهند...

ـ در هنگام عبور از صحنه، چشمت به شخصیت اول مملکتی که در آن زندگی می کنی می افتد، اما بهانه ای برای ماندن نداری...

ـ تا مخت به تو بفهماند که چون خبرنگاری، پس باید بمانی و پا را روی ترمز موتور فشار بدی، خودش 70 ـ 80 ثانیه می شود و به هرحال با کلی کلنجار با خودت، باز به این نتیجه می رسی که چون خبرنگار یک خبرگزاری هستی و این جور موقعیتها سالی یک بار هم پیش نمی آید، بنابراین باید علیرغم میل باطنی و خستگی زیادت، به سمت عقب بازگردی...

ـ رئیس جمهور را درحالیکه با تعدادی از مردم یک گوشۀ خیابان درحال صحبت کردن است می بینی و هنوز تنها دلیل حرکت به آن سمت را مسئولیت خبرنگاری خودت می دانی نه چیز دیگر...

ـ اصلا انگار دلیلی وجود ندارد که به خاطر آن به سمت مرد اول مملکتت حرکت کنی، جز مسئولیت خبری ات...

ـ حالا چند دقیقه ای گذشته و تا به محل برسی رئیس جمهور سوار بر اتوموبیل خود شده است و تو تنها می توانی او را پشت پنجرۀ اتوموبیلش مشاهده کنی...

ـ در همان نگاه اول به او، خیلی زود، رئیس جمهور برای تو که در آن چند متر تنها تو حضور داری، دست بلند می کند و تو هم جز سر تکان دادن کار دیگری نداری...

ـ سر را که برمی گردانی، موبایلهای روی گوش مردم را می بینی که بیشترشان جوانان یقه تا آخر بسته هستند و شروع می کنند به پز دادن: ببین همین چند دقییقه پیش، قبل از تماس با تو، کنار رئیس جمهور بودم...

 

... و من به این فکر می کنم که چرا او تنها چند متر پایینتر، حوالی میدان قزوین که جوانان جویای کار صفهای طویل بسته اند نرفت و مشکلات آنها را نپرسید؟

... و یا اینکه چرا من آن شوق و ذوقی که مثلا برای مصاحبه با پیرزنی که 30سال با خودکار فروشی کنار خیابان خرج شش نفر را می داد یا با چهار کودک فال فروش میدان بهمن داشتم، اصلا در آن شرایط نداشتم؟

... و یا اینکه چرا من بعد از، از دست دادن آن موقعیت تنها ذره ای احساس ندامت آن هم به دلیل اینکه گفت وگویی با رییس جمهور نگرفتم بهم دست داد.

... و یا اینکه چرا بعد از این اتفاق مثل یکی از دوستان خبرنگارم خیلی زود در وبم در این مورد ننوشتم...

... و حالا دیگر احساس می کنم با آدم های معمولی متفاوتم که البته قبل از این هم این تفاوت را در برخوردهایم با چند وزیر و مسئولهای دیگر کشور حس کرده بودم ...

 انگار من متفاوت از دیگرانم، پس هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:3  توسط سید ابراهیم علیزاده  |