تبليغاتX
سید ابراهیم ، نسیمی که از جوادیه می وزد
ناگفته های مانده در دل یک خبرنگار

جای خالی روزنامه ای منتقد 

 

مدتی است عصرها که از کنار روزنامه فروشی ها عبور می کنم به حجم انبوهی از روزنامه های مختلف

 

باقی مانده با اندوهی بسیار می نگرم و کلی افسوس نثارشان می کنم و از این بدتر زمانیست که می بینم به

 

تازگی ها حتی روزنامه اعتماد و همشهری هم که تا مدتی پیش حتی تا ظهرها نمی ماندند اکنون تا آخر شب

 

در انتظار یک خواننده ساعت ها باقی می مانند...

 

و  یک دانشجوی روزنامه نگاری را فرض می کنم که اگر بخواهد روزی نیم ساعت برای خواندن روزنامه

 

ای وقت بگذارد چه باید کند و چه روزنامه ای را می تواند بخواند ....

 

کم کم دیگر جامعه خسته شده است از بس که شنیده اند فلان قدر مسکن ساخته شده ، فلان قدر اشتغال ایجاد

 

شده، فلان قدر محصول صادر شده ، فلان قدر آدم برای شنیدن حرف های فلانی گردهم آمده اند و خبرهای

 

مثبت دیگری که همه آنها شده تعریف و تمجید و انگار که در کشور ما باید برای تمام روزنامه ها و

 

خبرگزاری ها به جز اندکی معدود نام بولتن دولت را قرار بدهیم.

 

نمی گویم خبر مثبت نداریم اما در لای همین ایجاد اشتغال ها و مسکن ها  و صادرات و...خیلی ها هستند که

 

قربانی اشتباهات کوچک و تکرار پذیری می شوند که اگر بیان نشوند در آینده مجدد از آن به کشور گزند

 

خواهد رسید.

 

آیا در کشور ما اتفاقاتی مثل تجمع ، اعتراض ، حق خواهی و چیزهای دیگری که در جهت اصلاح ملت است

 

رخ نمی دهد که همه رسانه ها فقط گیر دادند به اینکه کجا کار خوب شده است .

 

انگار باید گفت بس است تحسین گفتن و با این کار دولت به اهداف عالیه خود نزدیک نمی شود، هیچ ، بلکه

 

ممکن است در همان جای خود نیز باقی نماند ، گاهی نیز باید با انتقادها و بیان حرف های منتقدان، دولت را

 

برای حرکت بهتر و چیزی که درخور ایران است برانیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:3  توسط سید ابراهیم علیزاده  | 

...مرگ...

یک هفته سکوت ، یک هفته غم ، یک هفته ماتم و یک هفته زندگی با مرگ ...

 

اینها همه واژه هایی هستند که در این یک هفته غیبتم مهمانان من بودند، مهمانانی که هرچند حبیب خدابودند ولی

 

با خود کوله باری از رنج نیز به همراه داشتند.

 

غم مادربزرگم کم بود که خدا غم از دست دادن یک دوست و همکلاسی را نیز نصیبم کرد.

 

بامداد جمعه هفته گدشته بود که رسیدم به بالین مادربزرگم ، انسانی در حال دست و پنچه نرم کردن با مرگ ،

 

زمانی که در کنارش بودم دقیقا مرگ را در خون خود احساس می کردم هر نفسش که پایین می رفت با خداخدا

 

گویان ما بالا می آمد و یک شب تا صبح با او تا سحر سر کردم و افسوس که عصر جمعه پاییزی، زمان یک

 

وداع بود و به یاد دارم برای آخرین بار که زنده بود دست بر گونه هایش کشیدم و بوسیدمش و سپردمش به حق

 

و چند ثانیه بعد این شیون ها بود که خبر از وداع همیشگی او می دادند و آری او به همین راحتی رفت برای

 

همیشه...

 

اما این پایان داستان غم انگیز مرگ نزدیکانم نبود...

 

زمان خاکسپاری بود که زنگ گوشیم خبر داد زینب مصری پور یکی از همکلاسی هایم نیز در سانحه ای جان

 

به جان آفرین تسلیم کرد و از آن بدتر اینکه به همراه پدر خود در تصادف دچار سوختگی شدیدی شده بود که در

 

زمان خاکسپاری او خانواده هایش با دیدن چهره سوخته او دیگر سر از پا نمی شناختند و حتی حاضر به کشتن

 

خود شده بودند ....

 

افسوس ...

 

افسوس که چه جوان و چه پیر سرانجام باید سرود غم انگیز مرگ را همه سربدهند و خوش به حالمان که دلمان

 

را خوش کرده ایم به دنیایی دیگر ... 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:15  توسط سید ابراهیم علیزاده  |