|
|
|
|
|
مدتی پیش برای شرکت در مراسم فوت یکی از بستگان به شهر لاهیجان رفته بودم که در این سفر با چیزهای جدیدی مواجه شدم...
چیزهایی که بعد از شنیدن آنها شاخ در آوردن بر سر آدم طبیعی است...
یه درویش می گفت: معمولا اطراف امام زاده های شمال گنج و طلا وجود داره که بارها بعضی افراد خواستند اونا را در بیارند ولی به دلایلی از جمله بارش یه نوع خاص باران نتوانسته اند این کار رو انجام بدهند و یا اینکه برای محافظت از این گنجها مارهایی وجود دارد...
درویشی دیگر می گفت: شاید باورش سخت باشه ولی واقعی است این چیزها و تا کسی نبینه باور نمی کنه، در بعضی از شبها نور سبز رنگی مکرر از امام زاده ای به امام زاده دیگر منتقل می شود و اگر کسی سعادت داشته باشد می تونه در آن زمان خاص آن سید سبز پوش را ببیند که هرحاجتی بخواد آن سید به او میده...
درویش دیگری از سید جعفر( پدر بابابزرگ من) گفت ، سید جعفری که برروی آب راه می رفت و همیشه بعد از اینکه کفش هایش را از پایش در می آورد کفش ها خود به خود جفت می شدند...
نمی دانم باور این باورها خیلی سخت است و یا اینکه باور من آنقدر کوچکست که نمی تواند این باورها را بپذیرد وشایدم بیان این باورها خود به معنای باور کردنشان است و شایدم چون نتواستم این باورها ر ا باورکنم این باورها را به صورت مطلوب نمی توانم بیان کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:37 توسط سید ابراهیم علیزاده
|
|
||