|
|
|
|
|
ـ عصر جمعه ای ، بعد از ورود به خیابان فخر رازی از سمت خیابان شهدای ژاندارمری، خیلی اتفاقی چشمت به جمعیت کمی می افتد که گوشه ای از خیابان دور هم جمع شده اند و جلوتر از آنها، تعدادی مأمور ایستادند و اجازۀ ایستادن به تو نمی دهند... ـ در هنگام عبور از صحنه، چشمت به شخصیت اول مملکتی که در آن زندگی می کنی می افتد، اما بهانه ای برای ماندن نداری... ـ تا مخت به تو بفهماند که چون خبرنگاری، پس باید بمانی و پا را روی ترمز موتور فشار بدی، خودش 70 ـ 80 ثانیه می شود و به هرحال با کلی کلنجار با خودت، باز به این نتیجه می رسی که چون خبرنگار یک خبرگزاری هستی و این جور موقعیتها سالی یک بار هم پیش نمی آید، بنابراین باید علیرغم میل باطنی و خستگی زیادت، به سمت عقب بازگردی... ـ رئیس جمهور را درحالیکه با تعدادی از مردم یک گوشۀ خیابان درحال صحبت کردن است می بینی و هنوز تنها دلیل حرکت به آن سمت را مسئولیت خبرنگاری خودت می دانی نه چیز دیگر... ـ اصلا انگار دلیلی وجود ندارد که به خاطر آن به سمت مرد اول مملکتت حرکت کنی، جز مسئولیت خبری ات... ـ حالا چند دقیقه ای گذشته و تا به محل برسی رئیس جمهور سوار بر اتوموبیل خود شده است و تو تنها می توانی او را پشت پنجرۀ اتوموبیلش مشاهده کنی... ـ در همان نگاه اول به او، خیلی زود، رئیس جمهور برای تو که در آن چند متر تنها تو حضور داری، دست بلند می کند و تو هم جز سر تکان دادن کار دیگری نداری... ـ سر را که برمی گردانی، موبایلهای روی گوش مردم را می بینی که بیشترشان جوانان یقه تا آخر بسته هستند و شروع می کنند به پز دادن: ببین همین چند دقییقه پیش، قبل از تماس با تو، کنار رئیس جمهور بودم... ... و من به این فکر می کنم که چرا او تنها چند متر پایینتر، حوالی میدان قزوین که جوانان جویای کار صفهای طویل بسته اند نرفت و مشکلات آنها را نپرسید؟ ... و یا اینکه چرا من آن شوق و ذوقی که مثلا برای مصاحبه با پیرزنی که 30سال با خودکار فروشی کنار خیابان خرج شش نفر را می داد یا با چهار کودک فال فروش میدان بهمن داشتم، اصلا در آن شرایط نداشتم؟ ... و یا اینکه چرا من بعد از، از دست دادن آن موقعیت تنها ذره ای احساس ندامت آن هم به دلیل اینکه گفت وگویی با رییس جمهور نگرفتم بهم دست داد. ... و یا اینکه چرا بعد از این اتفاق مثل یکی از دوستان خبرنگارم خیلی زود در وبم در این مورد ننوشتم... ... و حالا دیگر احساس می کنم با آدم های معمولی متفاوتم که البته قبل از این هم این تفاوت را در برخوردهایم با چند وزیر و مسئولهای دیگر کشور حس کرده بودم ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:3 توسط سید ابراهیم علیزاده
|
|
||